پنج ، شیش سال پیش بود  . زمستون خیلی سردی بود ، خیابونای نیاورون پوشیده از برف بود و تردد تو کوچه پس کوچه هاش تقرببا محال بود ، اونم واسه ما که ماشین نداشتیم ، اما ، با تمام این تفاسیر خونه ی (مرجان) برای ما یه تیکه از بهشت بود . یه خونه ی نقلی با دو خواب کوچولو ، حال با مبل های چوبی و آشپزخونه ای که نسبت به خونه های قبلی آروم تر بود 

آشپز خونه و سالن پنجره های چوبی قشنگی داشتن که به روی خونه ی نارنجی‌  رنگی باز می شد که  نزدیکای ساعت چهار زنی گربه ای به نام (آلفونزو ) رو هر روز صدا می زد .. آلفوووووووووووونزووووو

بابا اون روزا حالش بهتر بود و غرور له شدش در حال ترمیم بود و غزل که پیش دانشگاهی بود از لحاظ جسمی کمی جون گرفته بود

اون روزا مامان صبح ها پیش‌ لیلا می رفت و در‌ واقع تمام بار زندگی‌ روی دوش های نحیف مامان نازی بود ، بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره ...

پنج ، شش سال پیش بود ، از مدرسه اومده بودم ، مدرسه رو دوس داشتم چون اگه خونه می موندم هر لحظه دلم می‌خواست زنگ بزنم به مامان که برگرده .

ساعت شش شد ، مامان نیومد ، زنگ زدیم به لیلا و اونم با همون لحن شل شلیش گفت : نازی جون یه ساعتی می شه که اومده .! 

ساعت هفت شد ، من و غزل نگران شدیم و بابا اخماش تو هم رفت ، 

من و غزل دو تا صندلی برداشتیم و با بغض کنار پنجره گذاشتیم ، پنجره رو باز کردیم و زل زدیم به خیابون برفی که هر لحظه ممکن بود مامان نازی توش ظاهر بشه .

ساعت عادی نمیگذشت ، تیک تیک عقربه های ساعت مثل سوزن تو تنم فرو می رفت و از باد سرد تمام وجودم می لرزید .

هشت شد ... نیومد 

نزدیکای نه بود که یه ماشین دم خونه نگه داشت و بعد از چند لحظه مامان نازی با پای گچ گرفته از ماشین پیاده شد .

لیز خورده بود و برای اینکه ما رو زحمت نده تنهایی رفته بود دکتر !

من و غزل به سرعت پایین رفتیم ، زیر کتف مامان و گرفتیم و آروم آروم اومدیم بالا . وقتی وارد خونه شدیم بابا مامانو با یه حالت دردناکی نگاه کرد ، بغلش کرد ، بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره ...

انگار خودشو مقصر تموم این اتفاقا می‌دونست ، نمی دونم حالا واقعا بابا مقصر بود ؟ 

امشب پنج شش سال بعد از این اتفاق صدها کیلومتر اون ور تر ، با خیال راحت پنجره رو می بندم ، چون دیگه هیچ وقت منتظر نیستم مامان برگرده ...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 21:4 نويسنده آوا دباغ |

آدم ها در زندگیمان  مثل باد جریان دارند ,نگاهشان ,   حرف هایشان و گفته هایشان همواره  لای موهایمان می وزد و گاهی گوشمان از سرما ی سو تفاهم ها تیر می کشد .. 

دو سه شب پیش بود .. طبق معمول  زیر نقاب بازیگوش و در واقع ایده آل آوایم پناه برده بودم و خودم را آنطور که می خواستم معرفی می کردم ! 

پز نداشته ایم را می دادم ,  مادرم که همیشه بوده و  هست ... 

اما تو می دانستی .. همه ی واقعیت را .. شاید خیلی وقت بود که می دانستی ولی به رویه من نیورده بودی .. 

تو گناهی نداشتی .. اصلا گناهی نداشتی . اما من طاقت از دست دادن نقابم را ندارم 

اول بی صدا اشک ریختم . اما صدای هق هقم آبرو یم را برد .. 

وارد اتاقم شدی ,  نگران بودی و من خجالت می کشیدم و می دانستم حس ترحمت به من صد برابر شده .. از خودم متنفر شدم .. اگر بهم می گفتی دختره ی دروغگو شاید آرام تر می شدم اما نگرانی ات مرا بیشتر نابود می کرد .. 

به بابا زنگ زدم و بابا گفت دروغ نگو خوب !! 

و بعد به ارسطو ... زیاد حرف نزدیم ,  لا به لای طوفان درونیم  مثل نم نم باران آسمان دلم را صاف کرد و ناراحتیم را شست و برد ,  . مثل این دو سه سال 

الان وبلاگت را خواندم ,  دختر لوسی نیستم :) .. فقط گاهی زیر بار نقطه ضعف هایم خم می شوم !! 

در ضمن خوشحالم که هم خونه ای خوبی مثل تو دارم سپیده جانم :* ! 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 12:40 نويسنده آوا دباغ |

سایه ام مرا می بلعد 

زمین دور پاهایم گیج می زند 

و صدایم عطش بیرون پریدن می گیرد 

سنگ ها پر پر می شوند 

و گل ها وحشیانه ما را می بویند 

له می شویم زیر برگ های نبودنشان 

ماهی ها در خیابان 

انسان ها در دریا عاشق شده اند , 

پدر ها بیوه ی عشق اولشان اند 

و زن ها بیخیال آنها مست عربده  می زنند 

که ای دنیا بچرخ 

تو نیستی 

همه چیز دور باطل می گیرد 

هرز می چرخد زمانه 

حتی سایه ام هم مرا می بلعد !

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 11:9 نويسنده آوا دباغ |

از هیچ به هیچ

 

+ تاريخ جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 21:28 نويسنده آوا دباغ |

تسبیح من پر از خداییست که هزار باره عشق به ارمغان می آورد 

و تقویمم که هرگز فارغم نمی کند از این موهبت 

که من فرشته ای خوشبختم 

+ تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 16:13 نويسنده آوا دباغ |

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم.

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد 
چیزی شبیه غرور
بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم 
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند 
نمیگذارم
 نمیخواهم 
بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم 
حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم 
"جودی ابوت "
+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 16:18 نويسنده آوا دباغ |

ماه از سیاهی دق کرد

و  دیگر خورشید  طلوع نمی کند بر آستانه ی یخ زده زنی که رویای شبنم دارد

و نگاه ولگرد تو مستقیم ترین صراط را می پیماید 

تا مبادا 

تا مبادا به دلتنگی من گره خورد .

تمام کوچه هایی که قرار بود

ما را آشتی دهند اتوبان شدند 

تا من به تو فکر نکنم  

در قرنی که سلاح ها مجازی شده اند 

 

جنگیدن عبث است 

چه برسد عاشقی 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 8:21 نويسنده آوا دباغ |

چگونه می شود کسی را که دوست داریم تحقیر کنیم ؟ 

چند وقت پیش تو یه کتاب اینو خوندم که به نظرم تمام این سال ها کتاب می خوندم تا به این جمله برسم 

ساعت ها .. روزها و ماه ها  فکر کردم .. واقعا چگونه ممکنه ؟ 

دیشب منتظر پیامی ازت نبودم .. ولی وقتی دیدم حتی می تونستم متن رو حدس بزنم .. هممون حس های مشترک 

ولی یاد این جمله افتادم .. بعد از اون همه تحقیر کردن چطور می تونی هنوز منو دوست داشته باشی ؟ 

در جواب پیغامت فقط تشکر کردم .. حتی تذکر این نکته که فردا تولدمه رو بیهوده دونستم ! 

ار... عزیزم .. این حتما آخرین پستی بود که  تو این وبلاگ برای تو نوشتم . 

در ضمن ,  از  دیشب  تمام پیام هامون .. تمامشون و دوره کردم  .. یادت بخیر ! 

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 16:11 نويسنده آوا دباغ |

زمان مثل باد گذشت اما ثانیه ثانیه نبودنت طوفانی بود که مرا از دم ویران کرد ...

چهااااااااااااااااااااار سال 

 یعنی چهل و هشت ماه یعنی هزار و چهارصد و شصت روز  .. یعنی که من بی اندازه دلتنگم 

همیشه نگاهمان کن حتی اگر چهار نسل از ما بگذرد

برای ماندنت نشد کاری کرد 

اما برای خوشحال کردنت  همه کار  می کنم 

عاشقت هستم , منتطرم بمان 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 15:43 نويسنده آوا دباغ |

 

چهار سال یه عمره ! 

 

یه عمر بی تو گذشت .

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 22:22 نويسنده آوا دباغ |