شاید گاهی دلتنگ شویم ..  اصلا عمیق دلتنگ شویم

 اما معنی ندارد 

عشق بی معنی تر از این حرفاست که بی رحمی هایش را تعبیر کنیم 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 14:46 نويسنده آوا دباغ |

بخند که خوشبختی معنی نمی شود 

در این دنیا 

بخند که خوشبختی معنی نمی شود 

در من 

منی که به روزمرگی عشق می خندم 

و تقدس ثانیه های مرده 

و کورمال زل زده ام به خوشبختی نسل بعد 

و عاقبت به خیری اجدادم 

روحم را هرروز صیقل می دهم 

به دعای خیر مادر 

پیرهن عرق آلود پدر 

و پندهایم را برای دختر زاده نشده ام 

طلا کوب می کنم 

که به دنیا نیا .. 

بودن یا نبودن؟! .... مسئله معلوم است 

نباش و به حماقت های من نوعی 

اعتماد نکن !

هیچ وقت نیا .. 

در این دنیا نه شعر هست نه شراب 

در این دنیا مردم به روزمرگی عشق می خندند 

مردم به تقدس این ثانیه های مرده 

            می خندند                               !

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 10:0 نويسنده آوا دباغ |

هر روز 

.........هفته ای یک بار 

..................................ماهی یک بار 

                 و حالا 

.................................................................شاید سالی یکبار 

            من به سنگت اعتقادی ندارم مامان  ! 

 

+ تاريخ جمعه ششم تیر 1393ساعت 21:28 نويسنده آوا دباغ |

 

روعشا 

 

 

+ تاريخ دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 21:35 نويسنده آوا دباغ |

چرند است تمام ختده ها  ... بوسه ها  و تمام حس های زود گذر ...

واقعیت این است که ما همه عقده ی درد هایمان را داریم  , دردهایی دوست داشتنی  که گویا  از ما تنها ترند و ثانیه ای رهایمان نمی کنند و وفاداری مابه آنها  خیلی عجیب است ...

مردی را می شناسم که در قهقه هایش با غرور خرد شده اش گلاویز است .. رهایش نمی کند ! 

و تو از ترس خیانت به پایان این بوسه و آینده ی مبهم مان .. رهایش نمی کنی .. !

 و من

در بهترین لحضه های عمرم به غسالخانه فکر می کنم .. رهایش نمی کنم .. ! 

 

 

+ تاريخ یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 17:31 نويسنده آوا دباغ |

فکر کردن خوب است , زیاد فکر کردن هم بد نیست ،اما فقط فکر کردن زجرآور است ..

زجرآور است که که ثبات آرزوهایت را در سالهای متوالی نظاره گر و در محقق ساختن آنها ضعیف باشی !

امروز .. در آینه دختری را دیدم بیست و دو ساله 

اما با آرزوهای هجده سالگیش ... 

خجالت آور است ... 

تا این فاصله پیر تر نشده باید کاری کنم ..

+ تاريخ جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 15:14 نويسنده آوا دباغ |

 

پنجره را می بندم 

من به نفس هایت قانع ام 

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 16:0 نويسنده آوا دباغ |

تلف کردن ساعت های متوالی روی تخت خوابی که به گمانم از من خسته تر است .. از آن روز های نباید  .. 

ازآن روزها که همه ی نبایدها رو بی وقفه انجام می دهم 

دیدن فیلمی که جسمم رو از روح خالی می کند .. دیالوگ هایی که از حفظم .. و اشک هایی که همراه این زمزمه ها روانه می شود .. 

تماس هایی که می دانم بی جواب خواهند ماند .. به نوعی اعتیاد به بوق تلفن ! 

حمام رفتن های متوالی در دو سه ساعت ....

و حمله ی  وحشیانه افکارم به باقی مانده ی این من  لعنتی ! 

گریز از آینه ..........

و فکر کردن به آدم هایی که نه خیال آمدن دارند و نه من اجازه ورود می دهم به آن

 عوضی

ها !

 

و در نهایت ژست مردن گرفتن 

چرا من اینطوری ام ؟! 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 15:42 نويسنده آوا دباغ |

تو خود 

سر وصل ما 

نداری 

من عادت بخت خویش 

دانم 

"سعدی" 

+ تاريخ سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 14:19 نويسنده آوا دباغ |

در لپ تاپ را بستم , انگار خیالم راحت شده  بود . هیج گره ای از  هیج نقطه ای باز نشده بود فقط پیداش کردم 

نگاهی به طناب عریض بیهوده ای که با ظرافت تمام این مدت بافته بودم کردم 

دردم اومد  ولی مجبور شدم از نقطه ی گره خورده پاره کنم 

یک داستان کوتاه از زوشنکو .. یک چای سبز .. نگاه کردن به گل روی میز و 

ادامه ی زندگی با لبخند 

و

 

شاید  کمی منطقی تر .. 

 

 

+ تاريخ شنبه سوم خرداد 1393ساعت 17:29 نويسنده آوا دباغ |