X
تبلیغات
نوستالژی

 هم قایق ثابت بود و هم نگاه خیره ی من به کرانه  های دوردست  آرزو هایم 

سکوت من به طبیعت هم سرایت کرده بود ،آسمان هم سیاه پوش سوز نگاه من شده بود و دراین بین باد بود که  مرثیه خوانی می کرد

قایق در دل دریا بود و من مقروق در اندوه دیرینه ی نبودن ها

فرقی نمی کرد سیل بیاید و یا آفتاب شود سیاه غالب ترین رنگ نگاه من بود 

فرقی نمی کرد توبیای ، بمانی و یا حتی  بروی .. تراژدی من ادامه داشت 

تا زمانی که قلبم به روی این  جسم سنگینی کند اوضاع ثابت است مثل نگاه من و یا این قایق چوبی ! ! 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 20:44 نويسنده آوا د |

نزدیک  به چهار سال از آن روز می گذرد .. دخترکی  بودی چهار یا پنج ساله .. پوست سفیدت بی رنگ شده بود . چشمان گردت خیره شد بود به خاک .. موهای بورت را آشفته بسته بود . تن پوش سیاهت حقیقت را هویدا کرد 

همه گریه می کردند .. خود من چند بار از هوش رفتم .. اما تو فقط زل زده بودی به آینده ای سرشار از دلتنگی .. 

تقریبا چهار  سال از آن روز می گذرد .. من به زور آرام بخش سرپا بودم ولی با این حال تن نحیف تو را درآغوش کشیدم و قول دادم از این پس من مادرت شوم دستان کوچکت را گرفتم از اضطراب خیس عرق شده بود   .. نگاهم نکردی ولی من فهمیدم به من اعتماد کردی ..سکوت کردی و بعد خوابیدی .. 

مدتی گذشت .. نه با من حرف می زدی و نه با خودت .. ولی من کنارت بودم و شاید همین آرامت می کرد .. 

باز هم زمان گذشت .. نفهمیدم چه شد .. تا به خود آمدم دیدم در میان گله ای گرگ رهایت کردم .. چه کردم !! 

گم شده بودی و من هم دیگر دنبالت نگشتم .. چه کردم !! 

من تو را به کل فراموش کردم و غرق در دنیای پستی شدم که مادر بودن معنا نداشت .. 

من تو را رها کردم و هیچ به دست نیاوردم .. 

من به جای تن نحیف تو حماقت را در آغوش کشیدم و کم کم برده اش شدم .. 

امروز بعد از تقریبا چهار سال .. عطر موهای آشفته ات به مشامم رسید .. صورت چهار یا پنج شاله ات پر چروک شده بود .. دستانت کوچکت می لرزید و از سرما تن پوشی سیاهی را چنگ می زدی .. 

زل زده بودی به امواج دریا ..شاید این بار می خواستی دریا برایت مادری کند .. یا شاید هم دنبال من آمده بودی ... 

روم نمی شد در چشمانت نگاه کنم .. سرم را پایین انداختم .. من بدترین مادر  دنیا برایت شدم .. ولی تو قدم هایم را دنبال کردی 

فرشته کوچولوی من ..آوای کوچک درونم.. نازنینم ..دخترک مهربان من 

ممنون که باز به من فرصت دادی .. 

من بهترین مادر دنیا برایت خواهم شد .. 

ممنونم که هستی .. 

مادرت : من !


+ تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 22:18 نويسنده آوا د |

ابرها زمین را جارو می زدند .. حقیقت دارد گاهی زمین به آسمان می رسد ..در این گرد پوچ به هیچ چیز نمی شود و نباید  اعتماد کرد 

با شلاق هر موج ماهی های مرده به ساحل کوبیده  می شدند و ذهن بیمار من که همیشه در پی تراژدی است سوژه ی گریه کردن پیدا کرد .. 

من هنوز در پی اثبات بودنم هستم .. چرا باور نمی کنم هنوز زنده ام ؟  تقصیر قلب است .دروغ می گویند وقتی قلب بایستد تازه زندگی شروع می شود  ولی قلب من هنوز با صدای نفس های تو تند میزند پس من مرده  ام !.. 

در این گرد پوچ به هیچ چیز نمی شود و نیاید اعتماد کرد .. 

زمین به آسمان می رسد .. کوه به کوه هم لابد .. 

ولی من که باید کنار تو باشم 

شاید  .. 

هرگز به تو نرسم !


+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 23:56 نويسنده آوا د |

این روزها هنوز زنده ام شاید به اندازه ی قبل و یا نه شاید کمتر . باید بزرگتر می شدم اما عجیب احمقتر  شده ام و درک کردن قانون بی قانون زندگی روز به روز برایم غیر قابل فهم تر می شود   .. 

تقویم باز هم عجله کرد و قبل از اینکه آماده شوم آمدن سال جدیدی را به من اخطار داد .. و وای چه قدر من از گذشت زمان و معلق ماندن آرزوهایم  می ترسم  .

روزهای سرد رو به اتمام است ولی دل های یخ بسته مان عجیب به زمستنان وفادارند . آینه های شهر هرروز پست تر می شوند و روز به روز آدم نما های مثلا زنده را زیباتر نشان می دهند .. واین عین دروغ است و مسلما دیگر کسی سراغی از حقیقت خود نمی گیرد .. 

بوی زندگی دست دوم در شهر پیچیده .. 

انگار روزهایمان قبلا گذشته اند  و ما فقط  تکرارشان می کنیم و این نقش های کهنه را هر روز با ظرافت می پوشیم و با لب های قفل شده از درد  بلند بلند قهقه می زنیم 

و در این شهر آشوب که طوفان روز به روز قوی تر می شود احساس های کودکانه ی من ورق به  ورق از هم جدا می شوند و در این گردباد دنبال آرامش و سکون می گردند 

کاش در سال جدید آتش به دامان این شهر بیفتد و تمام این ورق ها خاکستر شوند 

و این بود دعای سال نو 

آمین  





+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 14:28 نويسنده آوا د |

میوه ی درختان شهرم مین شده 

و چمن های سوختنه اش قرمز شده اند 

حتم دارم هفت سین امسال به جای سکه , سر بریده داریم و 

سمنو یمان مزه ی خون خواهد داشت. 

 لباس رنگی می پوشیم و در آینه سیاه پوشیم 

حتم دارم امسال به عزای خودمان هم  خواهیم نشست. 



+ تاريخ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 15:22 نويسنده آوا د |

من به خود می بالم 

که تو را قافیه ی زندگیم می دانم .. 

وز تو می خوانم 

در بلندترین ثانیه های دلتنگی 

در زرد ترین باغ های بی برگی ... 

+ تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 12:42 نويسنده آوا د |

همیشه غیر عادی تصمیم می گیرم و غیر عادی  از طرف خدا حمایت می شوم 


چیست بهتر از این ؟ :) 

+ تاريخ شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 0:53 نويسنده آوا د |


 پرتره ی زنی زیبا   .

  انگشتان کشیده اش  لیوان قهوه ای را در آغوش کشیده  . ناخن هایش مرتب است  ..  و انگشتری  زیباییی دستانش را تکمیل کرده است !

 در کنارش سیگاری تبدیل به خاکستر می شود و او مات و مبهوت به شباهت زندگیش با سیگار نگاه می کند ..

بوی قهوه و سیگار به همراه  عطر دیور  بوی خاصی را به وجود آورده .. این بو تا ابد او را در ذهن تداعی می کند 

چشمانش عسلی است .. چین و چروک روی صورتش افتاده .. تارهای سپید هم لا به لای موهایش به  چشم می خورد .. 

و شمع عدد پنجاه رو به رویش آب می شود .. 


نازنینم تولدت مبارک ! 


3مهر 

+ تاريخ شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 0:47 نويسنده آوا د |

در زندگی همیشه تضاد ها حاکم اند  و  "آن چه هست" را غالب " آنچه می خواهیم باشد "  می کنند .. 

همیشه بین زمان و درک ما از حقایق و البته پدیرفتن حقایق فاصله ای می افتد که این شکاف سرچشمه ی اشتباه های دیگر می شود .. 

روزها می گذرند بدون وقفه , بدون صبر ... اما ما هم چنان بر سر یک حادثه در جا می زنیم و این شروع تضاد هاست !! 

ترکمان می کنند و پیش به سوی آینده می روند و ما هنوز در گذشته شناوریم .  

تازه یادمان می افتد چه قدر عزیز بودند ... به دست و پای زمان می افتیم .. عاجزانه لابه می کنیم ..

 اما بدتر  له می شویم  ! 

چند روزی از بیست و یک سالگی ام می گذرد .. تحول های نابی در زندگی ام رخ داده است ... 

دیگر نمی خواهم درگیر گذشته شوم ... گذشته ای که بخش عمده اش تو بودی ... 

با زمان پیش می روم و حتی خاطراتت را هم در همان روزهای گذشته رها می کنم 

 "حال" م را در می یابم. 

و مثل همیشه به" آوا" بودنم افتخار می کنم .. :)


بیست و یک سالگی ام مبارک 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 8:6 نويسنده آوا د |

i guarantee you will miss me

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 23:52 نويسنده آوا د |