تبليغاتX
نوستالژی

نوستالژی

واژه

خیلی بی انصافیست ..

که این همه حس آزار دهنده را فقط در یک کلمه خلاصه کرد ..

"دلتنگم ... " " دلتنگ " ...

این واژه کم است برای حال من ...

کاش می توانستی چشم هایم را ببینی و عمق این واژه را در عمق نگاهم ببینی ...

تو اصلا کجا هستی ...

خنده دار است ...خنده دار ..

باز هم این واژه کم است !


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:0 ] [ آوا د ] [ ]


نگاه

وقتی وسط راه پشیمون می شی خیلی بد ..

خیلی بد جا بزنی ... 

واسه رسیدن به آرزوهات ...

نه تنها آرزوهات یادت بره ...  خودتم یادت بره

اونوقته که کم کم محو شی ..

اونوقته که باید سالها به خودت زل بزنی .. 

شاید از نگاه خودت شرمنده شی ..

و شاید تنها کسی باشی که بفهمی چه قدر با ارزشه ...

نگاهت ...




[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:23 ] [ آوا د ] [ ]


شاید

شاید اگه بودی جرات نمی کردم به چشمات نگاه کنم ...

شاید اگه بودی نمیذاشتم به بودنت عادت کنم ...

شاید اگه بودی سلیقه هام و از سلیقه هات جدا می کردم ...

شاید اگه بودی هیچ وقت به آوای قلبت گوش نمی دادم ... سرم و نمیذاشتم رو دلت ...

شاید اگه بودی الان خیلی ها تو زندگیم نبودن ...

شاید اگه بودی من اصلا به این آهنگ گوش نمی دادم

کاش شاید نبود ... کاش تو بودی ...

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:37 ] [ آوا د ] [ ]


می ترسم

می ترسم ...

از آدم هایی که حتی برای حفظ امپراتوری خودشون هیچ اقدامی نمی کنند ...

من از آدم های احمق و بی وجود

می ترسم ... !

می ترسم ... !

 از ارزش ها بی ارزش شده و بی ارزش های ارزش شده

من از این تضاد بین حقیقت و آرمان می ترسم .. 

من از نسل بزدل خودم  ..

وحشت دارم !



[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:33 ] [ آوا د ] [ ]


باران !

جای تمام کسایی که تو این بارون کنارم نیستن خالی ...تمام کسایی که باید باشن و نیستن ...

کسایی که روح دارن .. چه باشن چه نباشن ...

کسایی که بوی عطرشون پر از خاطره های قشنگ ...

کسایی که من و درک می کنن ... 

من و بارون و خیلی چیز های دیگر و ...

 بارون و حس کن مامان ..

بوی خاک حس  کن ..

کاش جراتش و داشتم ..

که بیام سر خاک ...

و تو از اعماق زمین ...

و من در خلا زندگی ...

به گریه ی خدا بخندیم ...

به پشیمونیش پوزخند بزنیم

!!!


[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:27 ] [ آوا د ] [ ]


کم !

آدم ها "کم" شدن ...

شاید خیلی هم برای خیلی ها زیاد باشند ...

اما برای من "کم" اند ...

افکارشون .. اعتقادهاشون ... ذاتشون "کم"ه .. !

و من باید یاد بگیرم ... 

وقتی آدم ها برام "کم" اند ...

من دست به اندازه ی خودم نزنم !

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:52 ] [ آوا د ] [ ]


من لعنتی

وای از این "من" لعنتی ...

"من" بی اراده ...

"من" ...

"من" سرکش ....

"من" دلتنگ ... 

دقیقا من نمی دونم این "من" کیه ..

 ولی از این "من" و احساساش خسته شدم ...

خیلی ....

از اویی که مرا می خواهد

و  "منی" که "تو" رو می خواد ...

و "تو" ای که "او" را !

از این دور باطل .. از این دلتنگی کلافه کننده ...

"تو" ی بی خیال ...

"من" منتظر ...

روزهای بی "تو" ...

خیال های شبونه ...

خسته شدم ... خیلی ...

از فکر کردن به "او" ...

حسادت به "او" ...

از نگاه ها .. بوسه ها .. حرفهای "او" به "تو" ...

عصبی ام ...

برای" من" نگرانم ...

از آوا خستم .. !

خسته !!!



[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:7 ] [ آوا د ] [ ]


امروز برای من است !

امروز از اون روزاست که می خوام بنویسم .. ولی دقیق نمی دونم راجع به چی یا کی ؟!!

این طور که از صبح معلومه امروز ماله منه .. و واقعا می خوام تا شب مال من بمونه .. و به هیچ کس اجازه نمی دم من و ناراحت کنه امروز .. یا شایدم از امروز .. !

خوب .. می خوام از آرزوهام بنویسم .. شاید واقعا شد .. می دونم با لاخره می رسن ... اون کسایی که می خوام تو اون روزهایی که میان .. !

لبخند های معنی دار .. که پشتش از ته دل خندیدنه .. نه که همش بخندم .. گریه ام کنم .. ولی فقط از شوق زیاد که خنده کفاف نکنه !

دلم می خواد همه خاکستری ها سفید و همه سیاه ها نابود !

دلم می خواد همه راه ها باز شن .. و هر کس به اون چیزی که لیاقتشه برسه ... دقیقا همون قدر که لیاقت داره .. !

تو دیگه بر نمی گردی .. ولی آرزو می کنم که مثل تو شم ..

بزرگ ...

بی ریا ...

بخشنده !


[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:35 ] [ آوا د ] [ ]


مه و خورشید و فلک در کارند .. تا تو را از آرزوهایت باز دارند !

سخت است که ببینی ...

سالها تکیه گاهت ... باد بود !!

همدم زندگیت ... خاک شد  !!

کوه کودکیت ... آب شد  !!

سخت است که ببینی ... 

مه و خورشید و فلک در کارند ..

            تا

تو را از آرزوهایت باز دارند !


[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 5:52 ] [ آوا د ] [ ]


غزلکم !

داشتم الان عکسامون و می دیدم ... یهو هری دلم ریخت ... نمی دونی چقدر برام عزیزی .. نمی دونی چقدر وقتی باهات قهرم اذیت می شم .. نمی دونی وقتی دعوامون می شه .. تو تو تخت گریه می کنی آروم چقدر می شکنم ... نمی دونی وقتی نگات می کنم چقدر به داشتنت افتخار می کنم ... نمی دونی وقتی سر به سرت میذارم چه قدر حالم خوب می شه .. LOL وای غزلکم .... به معنای واقعی کلمه درد و بلات به جونم ... نمی تونم ناراحتیت و تحمل کنم ... .... می دونم همیشه با همیم و هیچکی نمی تونه ما رو از هم دور کنه .. من به همه نمی گم " عاشقتم " ... ولی ... غزلکم عاشقتم !
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 17:29 ] [ آوا د ] [ ]